خرید بک لینک
همچنان صدای تکوتوک بمب و نارنجک از خیابان پشتی میآید. چقدر از چهارشنبهسوری بیزارم... امروز همسایهها ریخته بودند در کوچه و بد و بیراه بار میکردند به پسرهای نوجوانی که مثل سربازهای تشنه به جنگ، زل زده بودند به قربانیهایشان. من هم بهزحمت جلوی خودم را گرفتم که چیزی نگویم. نمیدانم چطور میشود از

برچسب: نویسنده: ابوالفضل پورعلی تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 23:33

اولش ناراحت شدم؛ اما حالا حس دق کردن دارم... نشستهام و مثل یک عزادار درجۀ یک برای افشین یداللهی گریه میکنم. (هرچند میدانم از پیش بغض گلوگیری داشتم که این بهانۀ باریدنش شد...) وقتی یاد تکتک ترانههایی میافتم که سروده است، سریالهایی که قریببهاتفاقشان از جمله معدودهای محبوب من بودند، حس میکن

برچسب: نویسنده: ابوالفضل پورعلی تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 23:33

اگرچه هرگز بنای مناسبت نگاری نداشته ام، اما از آنجا که می دانم اگر اکنون که فرصتش دست داده، این غزل کم نظیر برای حضرت ام البنین را اینجا منتشر نکنم بعدتر هم نخواهم کرد، پس... : رباعی گفتی و تقدیم سلطان غزل کردیمعمای ادب را با همین ابیات حل کردی رباعی گفتی و مصراعی از آن را تو ای بانومیان اهل عالم د

برچسب: نویسنده: ابوالفضل پورعلی تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 9:53

مبتلایی به غم محنت و اندوه فراق

ای دل این ناله و افغان تو بی چیزی نیست

/ حافظ

برچسب: نویسنده: ابوالفضل پورعلی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 2:09

خانه به دوش ِ فنا در شب طوفانی ام داغ کدامین خطا خورده به پیشانی ام؟ همسفر بادها، رفته ام از یادها فاصله ای نیست تا لحظه ی ویرانی ام خوب، نه آن گونه خوب، تا به بهشتم بری بد، نه بدانگونه بد، تا که بسوزانی ام سایه اهریمن است یا شبحی از من است این که نفس می کشد در من پنهانی ام کولی زلفت شبی خیمه بر این دشت زد آه که تعبیر شد خواب پریشانی ام در شب غربت مپرس حال خراب مرا یکسره طوفانی ام، یکسره بارانی ام / محمد رضا ترکی

برچسب: نویسنده: ابوالفضل پورعلی تاريخ: جمعه 6 اسفند 1395 ساعت: 5:53

دیشب که سلامت دادم و خوابیدم، امید داشتم صبح همه چیز بهتر شده باشد، امام جان. شب که خواب حرمت را دیدم، دلم گرم شد... ظهر که نازنین دوست مشهدی ام، توی صحن انقلاب ایستاده بود و برایم زیارت جامعه می خواند و صدای اذان صحن را ضبط می کرد و برایم می فرستاد، فهمیدم تو داری همه چیز را نگاه میکنی... حتی بالاتر، دست می کشی روی همه اتفاقها و لحظه هایی که از رنگ و رو رفته اند و باز فیروزه ایشان می کنی... تو هیچ وقت آن دور دور دورها نمی ایستی... تو همیشه حواست هست... امشب، چه شب خوبی ست... امام ماهِ منی... * شعر از اعظم حسن زاده

برچسب: نویسنده: ابوالفضل پورعلی تاريخ: جمعه 6 اسفند 1395 ساعت: 5:53

صدای بخاری صدای فن لپ تاپ صدای تق و توق هرازگاه یخچال صدای کتری روی گاز ... ... ... ... من (و تمام خانه) به عکس تو خیره شده ایم...

برچسب: نویسنده: ابوالفضل پورعلی تاريخ: جمعه 6 اسفند 1395 ساعت: 5:53

مگذار که عشق به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود . مگذار که حتی آب دادن گلهای باغچه به عادتِ آب دادن گل های باغچه تبدیل شود! عشق به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست؛ پیوسته نو کردن خواستنی ست که خود پیوسته خواهان نو شدن است و دیگرگون شدن. / یک عاشقانه ی آرام، نادر ابراهیمی

برچسب: نویسنده: ابوالفضل پورعلی تاريخ: جمعه 6 اسفند 1395 ساعت: 5:53

داشتم روی پاهایم راه میرفتم؛ مثل همۀ آدمهای عادی، آدمهای عاقل، آدمهای جدی. آدمهایی که صبح میروند سر کار و ظهر که خسته برمیگردند، پای تلویزیون چای را با دقت مینوشند و ارقام ناامنی جهان را در اخبار پی میگیرند، آدمهایی که عصرها با صدای زنگ تلفن از خواب میپرند – بدخلق- و تا آخر شب به همه کجکج نگاه میکنند. آدمهایی که شب کلۀشان را میکنند زیر متکا و میخوابند و صبح که بیدار میشوند، باز با پاهایشان راه میافتند در خیابان... من هم داشتم مثل همۀ آدمهای دیگر روی پاهایم راه میرفتم... هنوز نمیدانم چه شد که به خودم آمدم و دیدم کلهپا شدهام! روی دستهایم راه میروم و نگاهم به آسمان است و گوشم به صدای ستارهها. از کنار آدمها رد میشوم و فقط قدمهایی را میبینم که عبور میکنند، و ملوچکهایی را میبینم که جفتجفت روی شاخۀ درختها نشستهاند و برای هم دلبری میکنند. این روزها که با دستهایم راه میروم را، با تمام عمرم عوض نمیکنم.

برچسب: نویسنده: ابوالفضل پورعلی تاريخ: جمعه 6 اسفند 1395 ساعت: 5:53

نمیتونم دقیقا بگم، اما سعی که میتونم کنم...از بودن کنار هر آدمی و از بودن توی خونهی هر آدمی، حسی متمایز از آدما و خونههای دیگه به آدم دست میده. گاهی آدم بیکه بدونه غمگین میشه از معاشرت و حضور با کسی و در خونهی کسی، گاهی حوصلهش سر میره، گاهی گرفته میشه... گاهی هم سرحال میاد، شاد میشه و انگار روزش رو از نو شروع کرده...وقتی با تو و در خونهی توام، خیلی زلال میشم زهرا... حس میکنم از یه زیارت عاشورا برگشتم و بند بند دلم داره ازش اشک می چکه... ازون اشکای سبک که تا عمق وجودتو سبک میکنه... وقتی از پیش تو و از خونهی تو میام، حال مسافریو دارم که دلش واسه شهری که پشت سر میذاره تنگ میشه... انگار که یه چیزی ازون شهر تو تنش رسوخ کرده و از خودش شده...خونهی فیروزهای تو حال خوبی داره زهرا... حال اربابی داره... حال نوکری داره... حال روضه داره... حال تو رو داره...آروم میشم و هرکار می کنم از شیطنتایی که پیش فاطمه دارم، چیزی ازم پیدا نمیشه...تو و خونه ت یه الهامی از من بیرون میکشید که تو اتوبوسای کربلا سر به شیشهی خاکی ماشین میذاشت و میگفت «آخیش....»...

برچسب: نویسنده: ابوالفضل پورعلی تاريخ: جمعه 6 اسفند 1395 ساعت: 5:53

میگویند من آدمِ رکی هستم؛ اخلاقی که خودم با آن راحت هستم و بقیه را نا راحت میکند. این را اینروزها از چندنفر از نزدیکترین آدمهای دوروبرم شنیدهام. از من رنجیدهاند، بهخاطر آنکه ترجیحِ خودم را بیملاحظه به آنها گفتهام یا درخواستی را از آنها رد کردهام. راستش این اخلاقی نیست که من سعی کرده باشم داشته باشم؛ یکجورهایی ذاتیِ من است. شاید اگر از من بپرسند دوست داری آدم رکی باشی، جوابم بهقطع مثبت نباشد. چون پیشینۀ ذهنی غالب مردم از آدمهای رک، آدمهایی نامهربان، بیادب، جسور و خودخواه است. نمیدانم، شاید من هم مجموع این ویژگیها را با هم داشته باشم. اما این رفتار همینکه دارم خودم را میروم، در من اتفاق میافتد. پس جلویش را نمیگیرم. من با آدمهای رک خیلی راحتتر تعامل میکنم، تا آدمهای معذور و اهل رودربایستی. همیشه نگرانم در ارتباط با آدمهای دستۀ دوم؛ انگار که تکلیفم با آنها روشن نیست، که وقتی میگویند دیگر کیک میل ندارند، یعنی واقعاً میل ندارند و تو میتوانی بقیۀ کیک را یکجا بخوری، یا فقط دارند ادب به خرج میدهند و میخواهند تو سه بار دیگر اصرار کنی! نمیدانم وقتی در یک مهما

برچسب: نویسنده: ابوالفضل پورعلی تاريخ: جمعه 6 اسفند 1395 ساعت: 5:53

دلم یک آفتاب مَلَس بهاری می خواهد تا مثل گربه ها، یک گوشه از حیاط لم بدهم و چشم هایم را ببندم و سیاهی هیچِ روبرویم از شدت آفتاب آن سوی پلک ها قرمز شود و فقط وقتی چشمانم را باز کنم که باران بگیرد و بوی شمعدانی های آب خورده بلند شود...

برچسب: نویسنده: ابوالفضل پورعلی تاريخ: جمعه 6 اسفند 1395 ساعت: 5:53

صفحه بندی